روش فکر کن ...
دیوانگی...
سلام سلام !!
من بالاخره آمدم ....
گرچه میدانستم که خیلی منتظرم بودید!!
شرمنده که انقدر در انتظار گذاشتمتان ...
این چند وقت واقعا ً نه وقت آپ کردن داشتم نه حوصله اش را ...
به قدری بی حوصله بودم که حتی برای سالگرد تولد آفاق ( وبلاگم را می گویم ) هم دستم به کیبورد نرفت و نتوانستم بنویسم !!!
امتحاناتم را به شکر خدا مثل همیشه با موفقیت پشت سر گذاشتم.
اتفاقات زیادی در این دو ماه زندگی ام را تحت تأثیر قرار داد که مهم ترین آنها عصر روز پنجشنبه ، نهم خرداد روی داد ... !
یک روز معمولی بود ؛ مثل همه ی روز های کسل کننده ی خرداد ماه اما با این اتفاق به یکی از بهترین و به یاد ماندنی ترین روز های زندگی ام تبدیل شد ...
ماجراهای جالبی پیش آمد اما تعریفشان نمی کنم چون احتمالا ً فقط برای خودم جالب است و برای کسی که از دور ناظر است (درست مثل شما) جذابیت به خصوصی نخواهد داشت !!!
خلاصه اش اینکه من الان واقعا ً خوشحالم و خدا را به خاطر این لطف زیبایش سپاس گزارم...
حالا میروم سر اصل مطلب!!
میخواهم داستانی برایتان تعریف کنم. داستانی آشنا برای تک تک شما ...
حتما ً تا به حال شنیده اید که میگویند :
" یارو دیوونست ... زده به سرش ... حتما ً عاشقه !! عشق کورش کرده ... "
اکثر ما عشق و دیوانگی را همراه و تؤام میدانیم. اگر کسی عاشق واقعی باشد کارهای زیادی انجام میدهد که آدم های غیر عاشق آنها را به دیوانگان نسبت میدهند !!
امروز میخواهم داستان همراهی عشق و دیوانگی را برایتان تعریف کنم....... :
داستان ما برمیگردد به زمانهای بسیار دور. وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود. روزی خوبی ها و بدی ها که در همه جا آزاد و رها بودند دور هم جمع شدند و جلسه ای گذاشتند!! در حالی که همه از بیکاری، خسته و کسل شده بودند؛ دانایی ایستاد و گفت: بیایید یک بازی کنیم، مثلا ً قایم باشک!
همه از این پیشنهاد شاد شدند و دیوانگی فورا ً فریاد زد: من چشم میگذارم...
از آنجایی که هیچکس نمی خواست به دنبال دیوانگی بگردد؛ همه قبول کردند تا او چشم بگذارد و به دنبال آنها بگردد .
دیوانگی جلوی درختی رفت و چشم هایش را بست و شروع کرد به شمردن: یک... دو... سه... . همه رفتند تا جایی پنهان شوند!
لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد .
خیانت داخل انبوهی از زباله ها پنهان شد .
اصالت در میان ابر ها پنهان شد .
دروغ گفت : زیر سنگی پنهان میشوم اما به ته دریاچه رفت!
طمع داخل کیسه ای که خودش دوخته بود مخفی شد .
...دیوانگی همچنان مشغول شمردن بود : هفتاد و نه ... هشتاد ... هشتاد و یک... .
همه پنهان شده بودند به جز عشق که همواره مردد بود و نمی توانست تصمیم بگیرد که کجا پنهان شود ...
البته جای تعجب هم نیست! همه می دانیم که پنهان کردن عشق مشکل است.
در همین حال دیوانگی به پایان شمارش نزدیک می شد : نود و شش ... نود و هفت ... . هنگامی که دیوانگی به صد رسید عشق پرید و بین یک بوته گل سرخ پنهان شد.
دیوانگی فریاد زد: " آمدم "
شروع به گشتن کرد و اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود! چون تنبلی ، تنبلی اش آمده بود جایی پنهان شود!
سپس لطافت را یافت. به دنبال آن دروغ را که ته دریاچه بود. هوس را هم در مرکز زمین پیدا کرد. خلاصه همه را پیدا کرد به جز عشق ...
او از یافتن عشق نا امید شده بود اما ناگهان حسادت در گوشش زمزمه کرد: عشق پشت بوته گل سرخ است...
دیوانگی شاخه چنگک مانندی را از درختی کند و با شدت و هیجان آن را در بوته گل روز فرو کرد. ناگهان صدای ناله ای از بین بوته ها بلند شد.
عشق از پشت بوته بیرون آمد. با دست هایش صورت خود را پوشانده بود و از میان انگشتهایش قطرات خون بیرون می زد. چنگک به چشمان عشق فرو رفته بود بود و او نمیتوانست جایی را ببیند.
عشق کور شده بود ...
دیوانگی فریاد زد : آه خدایا ! من چه کردم؟ چگونه می توانم تو را درمان کنم؟
و عشق پاسخ داد : تو نمی توانی مرا درمان کنی اما اگر میخواهی کاری کنی، راهنمای من شو ...
و از آن روز به بعد عشق کور است و دیوانگی همواره در کنار اوست .
؟
بزرگترین... بی نهایت...
قطره دلش دریا میخواست.
خیلی وقت بود که به خداگفته بود.
اما هر بار خدا میگفت:
"ازقطره تا دریا راهی است طولانی.
راهی از رنج، عشق و صبوری.
هرقطره را لیاقت دریا نیست"
قطره عبور کرد و گذشت....
قطره پشت سرگذاشت....
قطره ایستاد و منجمد شد.....
قطره روان شد و راه افتاد....
قطره وجودش را از دست داد و به آسمان رفت...
و هر بار چیزی از رنج و عشق و صبوری آموخت.
تا روزی که خدا گفت:
" امروز روز توست. روز دریا شدن"
خدا قطره را به دریا رساند.
قطره طعم دریا را چشید،
طعم دریا شدن را. اما...
روزی قطره به خدا گفت: از دریا بزرگتر،
آری از دریا بزرگتر هم جایی هست؟
خداگفت: هست.
قطره گفت: پس من آن را میخواهم.
بزرگترین را بی نهایت را
خدا قطره را برداشت
و در قلب آدم گذاشت و گفت:
اینجا بی نهایت است.
آدم عاشق بود.
دنبال کلمه ای بود...
تا عشق را توی آن بریزد.
اما هیچ کلمه ای توان
سنگینی عشق رانداشت.
آدم همه ی عشقش را توی آن قطره ریخت.
قطره ازقلب عاشق عبور کرد
و وقتی از چشمانش به بیرون خزید خدا گفت:
"حالا تو بی نهایتی،
چون عکس من , در اشک عاشق است.... "
پس به خاطره همینه که میگن هر کسی،
لیاقت اشک های آدمو نداره...

سلامتی
... از امروز به بعد می خواهم خودمانی نوشتن را کنار بگذارم!!
چون به این نتیجه رسیدم که این جوری نوشتن ها به جایی نخواهد رسید!
چه نتیجه گیری هوشمندانه ای گرفتم واقعا ً !!!
این مطلب را فقط جهت اطلاع تو دوست عزیز گفتم و هدف اصلی ام از نوشتن این پست چیز دیگری است...
نمیدانم تا حالا سعی کردی راجع به کشورهای دیگر و اعتقادات وآداب و رسومشان اطلاعاتی به دست آوری یا نه اما من شخصا ً که به این کار علاقه ای وافر دارم !
چند روز پیش که داشتم جهت بالا بردن اطلاعات عمومی کتاب " ضرب المثل های مصری " را می خواندم به یک ضرب المثل خیلی خیلی خیلی زیبا و با مفهوم رسیدم. مصری ها اعتقاداتی جالب دارند... شاید بعضی از ما به جهت آنکه مصر یک کشور آفریقایی است اصلا آن را به حساب نیاوریم؛ اما در واقع حقیقت چیز دیگری است!!! به نظر من اگر هر کدام از ما چنین اعتقادی داشته باشیم (اینکه مصری ها را به حساب نیاوریم) ، این فقط ضعف ما را نشان میدهد!!! مصر کشوری است با تمدن سه هزار ساله... آثاری که هنرمندان مصری از خود به جای گذاشته اند واقعا مثال زدنی است. از فرهنگش چیزی نمیگویم چون اصلا و ابدا مثال زدنی نیست!!! حالا میروم سر اصل مطلب و همان ضرب المثل که من را به نوشتن این پست وا داشت...
سلامتی تاجی است ارزشمند با قیمتی گزاف
که فقط بیماران توانایی دیدن آن را بر روی سر
افراد سالم دارند....
شاید اگر بعضی از شماها بدانید که چه گنجی در وجودتان دارید، خیلی بهتر از این ها از آن محافظت کنید.
این مصری ها واقعا چه زیبا سلامتی را تشبیه کردند...
و تا بیمار نباشی نمیتوانی اهمیت وجود آن را درک کنی.
پس قدرش را بدان ، مفت از دستش نده و در حفظش کوشا باش!

به دایی من رای بدید !!
24 اسفند :
به كی میخوای رأی بدی؟
كاندیدای مورد نظر خودتو اتخاب كردی؟
طرفدار كدوم گروهی؟
اصول گرایان ؟ اصلاح طلبان؟ حامیان ولایت؟ آزادی؟
كدومش ؟؟
مثل اینكه خیلی تند رفتم ،
اول بگو ببینم ، اصلا میخوای رأی بدی یا نه ؟؟!!
- خب معلومه كه رأی میدم !! چون من یك ایرانی وطن پرست هستم!
( به قول Zedbazi : ... ماها ایرانییم ، سربازای قهرمان ، نمیذاریم دشمن بشه وارد مرز ما ... )
با تو ام ، تو كه نمیخوای رأی بدی ؛
فكر كردی با رأی ندادن تو اوضاع مملكت كاملا بر وفق مراد میشه ؟؟
یا با فحش دادنت به عالم و آدم سران صدر مجلس كنار گذاشته میشن ؟؟؟
نه جونم .... این قصه سر دراز دارد !
تو با رأی ندادنت ، فقط و فقط خودتو از یك اظهار تأثیر گذار در سرنوشت كشورت محروم میكنی.
اگه میدونستی رأی دادن با آگاهی و شناخت كامل چقدر به بهتر شدن وضع كشورت كمك میكنه ،
هیچ وقت این حرفارو نمیزدی !
حالا من میخوام كمكت كنم تا یكی از 1000 تا كاندیدای تهران رو خوب بشناسی كه اگه دوست داشتی بهش رأی بدی.
... كه ایران سرای من است
نماینده مردم باید جامع نگر باشد
- اقتدار ملی
- عزت اجتماعی
- كرامت انسانی
- رفاه اقتصادی
حسین رشادت جو
كد:67الف237
كاندیدای مجلس شورای اسلامی از حوزه
تهران – ری – شمیرانات
ـ متولد 1337 – شهر ری
ـ دكتری مهندسی كامپیوتر – گرایش هوش مصنوعی و رباتیك
ـ عضو هیئت علمی دانشگاه شهید بهشتی
ـ مدرس دانشگاه های شهید بهشتی، رجایی، آزاد، علمی-كاربردی، تربیت دبیر، صدرا، پیام نور و علامه.
اهداف و برنامه ها:
میكوشیم با تصویب قوانین مناسب و نظارت بر نحوه اجرای آنها در زمینه های زیر عمل نماییم :
صیانت از منافع ملی در سطح منطقه ای و جهانی
یگیری حقوق قانونی ، اجتماعی و انسانی آحاد ملت
اصلاح ساختار اقتصادی به منظور دستیابی به یك اقتصار سالم و پویا
احیاء منزلت و كرامت ایرانیان در جهان
كه این تنها بخشی از حقئقی است كه شایسته جوانان این مرز و بوم است ..
خب اینم شرح كوتاهی از خصوصیات و اهداف دایی بنده بود. راستی ایشون جزء حزب آزادی هستند و اصلاح طلب اند !!
امیدوارم بری و رأی بدی ،
ولی فقط به كسی رأی بده كه واقعا صلاحیتشو داشته باشه.
انتخاب كن ، ولی نه انتخاب كور كورانه و از روی تعصب؛
بلكه با چشمانی باز و آگاه
خسته ی خسته ....
خسته ام ، خسته ام از نوشتن از عشق...
از نوشتن از این همه دروغ و فیلم بازی كردن... خسته از این كلمات كودكانه... از این دل خوشی های بچه گانه...
خسته از این سر در گمی... خسته از فراموش كردن بودنم.... فراموش كردن هستی ام... وجودم ...
خسته از همه ی بچه بازیا... خسته از كشیدن یه منحنی به شكل قلب و كشیدن یه تیر از وسطش !!!
خسته از دویدن برای رسیدن... برای رسیدن به هیچ !!
خسته از شنیدن ترانه ی آدمی عاشق نما در كنج تنهایی اش ... خسته ام از این اعتقاد قلبم به عشق ... از اعتیاد چشمام به اشك ...
خسته از باور دروغی بزرگ به نام عشق... خسته از این قمار ... قماری كه آخرش چه برنده باشی و چه بازنده ، بازنده ای بیش نخواهی بود... قماری كه در پایانش به جای تعداد زیادی اسكناس چكشی رد و بدل میشه كه برنده با اون بر دل بازنده میكوبه ... !
چكشی كه فقط خرد میكنه ... و دست به دست و نسل به نسل بین آدما میچرخه ...
خسته ام از جارو كردن خرده شیشه های دلم... خسته از بریده شدن دستام به دست این خرده شیشه های مقدس .... خسته از مرهم گذاشتن روی زخمای كهنه كه هر بار یكیش سر باز میكنه ...
خسته از شنیدن صدای در ... صدای در دل كه هر از گاهی یكی میاد و محكم به اون میكوبه... خسته ام از نوشتن اسم این رهگذران بر دیواره ی دلم با تیشه عشق ... خسته از پاك كردن اسمشون بعد از رفتنشون از این دیار ... خسته از كاروانسرا شدن دل ...
خسته از دوست داشتنای الكی ای دوران...
و به زیر سؤال رفتن نام بهشتی عشق !!
خسته ام ... خسته ... خسته ی خسته ...
Janet
plz....
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
زندگی من :
من همون جزیره بودم
خاکی و صمیمی و گرم
واسه عشق بازی موجا ،
قامتم یه بستر نرم...
یه عزیز دُر دونه بودم
پیش چشم خیس موجا
یه نگین سبز خالص
روی انگشتر دریا
تا که یک روز تو رسیدی
توی قلبم پا گذاشتی
غصه های عاشقی رو
تو وجودم جا گذاشتی
زیر رگبار نگاهت
دلم انگار زیر و روو شد
برای داشتن عشقت
همه جونم آرزو شد
تو نفس کشیدی انگار
نفسم برید تو سینه
ابر و باد و دریا گفتن
حس عاشقی همینه...
.
.
.
.
.
.
اومدی تو سرنوشتم
بی بهونه پا گذاشتی
اما تا قایقی اومد
از منو دلم گذشتی
رفتی با قایق عشقت
سوی روشنی فردا
منو دل اما نشستیم
چشم به راهت لب دریا....
دیگه رو خاک وجودم
نه گلی هست ، نه درختی
لحظه های بی تو بودن
میگذره ، اما به سختی
دل تنها و قریبم داره این گوشه میمیره
ولی حتی وقت مردن باز سراغتو میگیره
میرسه روزی که دیگه
قعر دریا میشه خونم
اما تو دریای عشقت
باز یه گوشه ای ، میمونم........
چشم من بیا منو یاری بکن
گونه هام خشکیده شد ، کاری بکن
غیر گریه مگه کاری میشه کرد ؟
کاری از ما نمیاد... ؛ ذاری بکن
اون که رفته دیگه هیچ وقت نمیاد
تا قیامت دل من گریه میخواد
قصه ی گذشته های خوب من
خیلی زود مثل یه خواب تموم شدن
حالا باید سر رو زانوم بذارم
تا قیامت اشک حسرت ببارم
دل هیشکی مثل من غم نداره
مثل من غربت و ماتم نداره
حالا که گریه دوای دردمه
چرا چشمم اشکشو کم میاره...
اون که رفته دیگه هیچ وقت نمیاد
تا قیمت دل من گریه میخواد
سرنوشت چشاش پره ، نمیبینه
زخم خنجرش میمونه تو سینه
لب بسته ، سینه ی غرق به خون
قصه ی موندن آدم همینه
اون که رفته دیگه هیچ وقت نمیاد
تا قیامت دل من گریه میخواد..............
روز عرفه... / شب یلدا...
امروز روز عرفه بود....
می تونستیم كلی ثواب برای خودمون جمع كنیم ، اما ...
ای دل غافل !!!
متأسفانه اینقدر سرگرم كارای دنیوی شدیم كه حتی فراموش كردیم خدا رو به خاطره نعمتاش شاكرباشیم ،
چه برسه به اینكه بخوایم توشه آخرت جمع كنیم و بذاریم تو كوله پشتیه سفر ابدیمون !
من كه دلم خیلی سوخت وقتی فهمیدم روزه ی امروز چقدر ثواب داشته و من نگرفتم !!!
میگن خدا بعد از شبای قدر ، این روز رو مهم ترین روز قرار داده.
امروز در واقع یه جور فرصت بود برای اونایی كه شبای قدر به هر دلیلی نتونستن با خدای خودشون راز و نیاز كنن !
امیدوارم كه تونسته باشی از این روز به نحو احسن استفاده كنی. اگه تا حالا نمیدونستی ، همین الان بلند شو برو یه زیارت عاشورا بخون.
آخه ثوابش تو این روز اندازه ی 1000 بار رفتن به خونه ی خداست ....
خب دیگه ، نوبتی هم كه باشه نوبته شب یلدای خودمونه!!!
یه رسم بسیار قشنگ و قدیمی كه ا ز دوره ی اهورا مزدا توسط زردشتیان تو ایران پایه گذاری شده.
چقدر خوبه كه آدم راجع به این جور مراسم كه همیشه به رسم عادت انجام میشه اطلاعات داشته باشه و بدونه كه اصلاً فلسفه وجود این رسم و رسومات چی بوده.
بلاخره این جور جشن ها جز تاریخ كشور ما به حساب میان و بد نیست كه ماها هم به عنوان یه ایرانی یه چیزایی راجبشون بدونیم ، هر چند مختصر !
اگه وقت كردی حتما ً یه مطالعه در این زمینه داشته باش.
یلدا یعنی یادمون باشه كه زندگی اوووووووووونقدر كوتاهه كه یك دقیقه بیشتر با هم بودن رو باید جشن گرفت...
امیدوارم غم هات به كوتاهی روز یلدا و شادی هات به بلندی شب یلدا باشه !!!
یلدای قشنگی داشته باشی. انار و هندونه و آجیل یادت نره. اینا هر كدوم نمادی از یه چیزن ، پس ....
تبلیغات











